تبليغاتX
سعید و گندم

سعید و گندم

عشق این نیست که یه نفرو به اندازه دنیا بزرگ کنی بلکه اینه که دنیا رو به اندازه یکی کوچیک کنی

نذار که دیوونه بشم

 

یه لحظه چشماتو نبند!نگاه بکن تو چشم من!

بگو دروغه نازنین !تو رو خدا حرفی بزن!

بگو دروغه قصه ای ،که میگه فکر رفتنی!

سکوتو بشکن نازنین!چرا تو حرفی نمی زنی؟

بگو هنوزم عاشقی !بگو پر از رسیدنی!

بذار تا دنیا بدونه هنوزم عاشق منی!

بگو خیالاتی شده این دل دیوونه من !

مثل همیشه از جنون، از عاشقی حرفی بزن!

چرا تو حرف نمی زنی؟نذار بیوفتم از نفس!

نذار تا باورم بشه ،نمونده راه پیش و پس!

بگو دروغه نازنین !تو رو خدا حرفی بزن!

نگاه بکن!خیس و تره پیراهن چشمای من!

نگو پر از گلایه ای !نگو که رفتنی شدی!

نذار که دیوونه بشم،تو این سکوت بی خودی!

نگو که یادت نمیاد،اون همه روزای قشنگ!

نگو که با خاطره ها، داری دوباره سر جنگ!

نه! تو هنوزم عاشقی ! سکوت ،علامت رضاست!

دامن تو پاکه هنوز! حسابت از همه جداست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:41  توسط سعید و گندم  | 

اشک

**************************

نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشماش بيفتم

ندونستم زيرپاهاش سنگي بي قيمت و مفتم

آرزوم بود با وجودم مثل روحم آشنا شه

واسه فریاد غرورم بال پرواز صدام شه

چي شده اونهمه احساس اينو هرگز نمي دونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم

گم شدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه

واسه سرسپردگیهاش ديگه لايقم بدونه

 اما امروز يه غريبست که فقط به من ميخنده

دل و ديوونه مي دونه در رو ديوونه ميبنده

 چي شده اونهمه احساس اينو هرگز نمي دونم

ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم

نمیخوام عاشق بمونم ...

**************************

بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل

بی روی توام نه عقل برجاست نه دل

این غم که مراست کوه قافست نه غم

این دل که تراست سنگ خارست نه دل

عزیزم آن روز که نگاهم با نگاهت طرح دوستی ریخت و کلامت در اعماق

وجودم و در گوشه ای از قلبم برای خود جای باز کرد

از همان روز بود که تمام علاقه و دلبستگی هایم بسوی تو معطوف گشت.

عزیزم ای کاش آنروز تو را ندیده بودم و این چشمانم کور بود و نمی توانست

تصویر تو را به قلبم نمی فرستاد.

حال اینکه تمام اینها بهانه ای بود برای دیدن تو و نمی دانم که با این دل

بهانه گیر چه کنم که هر دم و لحظه بهانه تو را می گیرد.

ای کاش عشق و عاشقی اثری داشت

معشوقه ز عاشق خبری داشت

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:37  توسط سعید و گندم  | 

دوست دارم گندم

         

آری ،

 یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم 

                او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است

                                         یکی را دوست میدارم

آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است

                     قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم

   یکی را دوست میدارم ،

                 همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم

                                          آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد

او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و

                                  مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد

    یکی را دوست میدارم ،

                                 همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون

در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد

  یکی را دوست میدارم ،

               همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به

من آموخت

                  اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه

                  بالای سرم می باشد

    آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود

 آری ، تو برایم مانند همان آسمانی

                        یکی را دوست میدارم ،

 او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است

     پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک

 من باش

         می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!

 آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست

دارم

             ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای

            ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای

  همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را

                                 دوست میدارمفقط تو را…!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 13:53  توسط سعید و گندم  | 

برگی از دفتر خاطراتم

           به نام خدای سخن وخدای چشم انتظاران و برای خواننده ی عزیزم سعید

 

دستهایت را همچون خاطره ای فراموش شده در دستان من قرار ده تا گرمی دستانت را

حس کنم بگذار تا یک دل سیر بر چشمانت نگاه کنم  تا برقی که از ان میدرخشد چشمانم را پر کند لبان پر محبتت را بر روی لبانم قرار ده تا در هلاوت گرمی این بوسه در اغوشت به خوابی عمیق فرو روم تا وقتی بیدار میشوم و چشمانم را باز میکنم و رخسار زیبای تو مقابلم ظاهر شود و با بوسه ای دیگر از سوی تو که پر از عشق و محبت صبح دیگر اغاز کنم بگذار در خیال خود من و تو در کشتی سوار شویم و بسوی سرزمین عاشقان پیش برویم سرزمینی که در انجا هیچ حد و مرزی برای عشق و عاشقی وجود ندارد و خانه ای درست کنیم که فضای ان پر از محبت عشق صفا صمیمیت و صداقت باشد به امید همین روزهای قشنگ

  گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش               هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

                                                                               

                                                                                 از طرف عشقت گندم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 21:34  توسط سعید و گندم  | 

عشقه

عشق چيست؟                                      عاشق كيست؟

هر كسي ميتواند عاشق شود؟ من هم مي توانم؟ از كجا بدانيم كه عاشقيم؟ آيا عاشق وظايفي هم دارد؟ اگر دارد اين وظايف كدامند؟ ويژگي هاي عشق وعاشقي چيست؟

پرسش هايي از اين دسته همواره  ذهن مردان و زنان و به ويژه  زوج هاي جوان رابه خود مشغول مي كند و پاسخ هايي كه دانشمندان وفلاسفه وشاعران ونويسندگان  به اين جستجوگران سر در گم و سراسيمه مي دهند كمتر قانع كننده وبيشتر عالمانه وحكيمانه واديبانه وفاضلانه  اند.

در اينجا منظور عشق الهي و رابطه انسان با معبود نيست. بلكه منظور همان عشق مادي ورابطه يك انسان با انساني ديگر است كه به نوبه خود مي تواند مقدمه عشق الهي باشد.همانطور كه حافظ در بيت زير تصريح مي كند:

(گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين

گفتا به كوي عشق هم اين وهم ان كنند)

(عشق يعني...) نوشته كيم كازالي را از ابتدا تا انتها ساده ترين ودر عين حال زيباترين ودقيق ترين وصادقانه ترين و آموزنده ترين تعريف عشق در جهان دانسته اند.

اين اثر به 27 زبان زنده دنيا ترجمه و در دوبخش براي آقايان وبراي خا نم ها انتشار يافته است

عشق يعني...(براي خانم ها)

عشق يعني... 

    ... اميدوار باشي ديوونه بازي جديدش زياد طول نكشه. 

 ... وقتي براي مريضي تو اونه كه بهترين دواس.  

 ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوس داره.  

 ... منتظر تلفنش باشي.

... بذاري از خودش تعريف كنه.

... ترانه اي كه تو رو به ياد اون مي ندازه.

... ديدن خوشحاليش.

... غرورشو جريحه دار نكني.

... در داشتن اون با مادرش شريك بشي.

... زيادي ايده آليست نباشي.

... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

... وقتي سرما خورده نگران نباشي كه ازش وا بگيري.

... خونه پر ازنشونه هاي يه مرد باشه.

... دوست داشته باشي بدوني توي فالش چه نوشته.

... به عكساي بچگيش نخندي.

... بخواي هميشه وقتي تو رو مي بينه سر و وضعت عالي باشه.

... آواز خوندنشو توي حمام تحمل كني.

... احساساتشو زير پا نذاري.

... وقتي شبا اضافه كاري مي كنه نخوابي و منتظرش بموني.

... ماتيك جديدتو روي صورتش امتحان كني.

... وقتي كه بفهمي اون مرد توست.

... بعضي وقت ها وسوسه خريدتو كنترل كني.

... آخرين عشق اون باشي.

... ساعت 2 بعد نصفه شب وقتي خوابت نمي بره بهش زنگ بزني.

... گرمي لبخندش.

... وقتي اون همه شماره تلفن هاي ديگه رو بندازه دور.

... همه جا باهاش بري.

... بهش بگي چه قدر خوش قيافه س.

... تمام وقت آزاد هفته هاي آينده ات رو به اون اختصاص بدي.

... وقتي داره مطالعه مي كنه مزاحمش نشي.

... زندگيشو از يكنواختي در بياري.

بهش فرصت بدي توضيح بده.

... دو دستي به مردت بچسبي.

... بذاري كت كهنه شو كه دوست داره بپوشه.

... شنيدن صداش وقتي مي گه: دوستت دارم.

... همه نامه هاي عاشقانه قديمي شو نگه داري.

... اولين فكري باشي كه به سراغش مي ياد.

... وقتي مي خواد بياد پيشت هيچي جلو دارش نباشه.

... دلشو نشكني.

... بعضي وقتا آرزو كني كاش بچگي رو كنار بذاره.

... به شغلش افتخار كني.

... از خودت بپرسي چرا تو رو انتخاب كرده.

... سر به راهش كني.

... وقتي عصباني مي شه خونسرديتو حفظ كني.

... اگه بعضي وقت ها صورتش زبره تحمل كني.

... به بقيه مردا توجه نكني.

... هر روز ازش تعريف كني.

... قبول كني كه نمي توني اونو عوض كني.

... دست پختشو بخوري و وانمود كني خوشت مي ياد.

... بفهمي چه چيزهايي اونو مي خندونه.

... وقتي دمغه بهش روحيه بدي.

... پوشيدن پيراهنش. 

... وقتي اونم سهمشو از كاراي خونه انجام مي ده.

عشق يعني...( براي آقايان )

عشق يعني ...

... بتوني بخندونيش .

... وقتي عصبانيه باهاش جر وبحث نكني.

... آرزوكني كاش كنارش نشسته بودي.

... اونقدر مرد باشي كه به اشتباهاتت اعتراف كنی.

... همراهش باشي تا آرومش كني.

... واسه ديدنش لحظه شماري كني.

... به ولخرجياش عادت كني.

... وقتي معطلت مي كنه دلخور نشي.

... بازم اونو ببخشي.

... وقتي اونوغرق شادي مي كني.

... قبل از اينكه ازحمام بياي بيرون اونجا رو تميز و مرتب كني.

... بذاري موهاتو كه تازه شونه كردي بهم بريزه.

... وقتي خوابه تماشاش كني.

... وقتي اون تا دير وقت كار مي كنه نخوابي ومنتظرش بموني. 

... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خودت بي خود كنه.

... زير نور ماه براش شعر بخوني.

... نقطه ضعفا شو بشناسي.

... وقتي داره كاراته يا جودو تمرين مي كنه كتك خورش باشي.

... روزايي كه تعطيلي بذاري ازت كار بكشه.

... روز تولدش يادت نره.

... با احساساتش بازي نكني.

... توي اتاق كارت يه عكس ازش داشته باشي.

... ادكلني رو كه برات خريده بزني.

... وقتي هوا تاريكه قدم زنان برسونيش خونه.

... به خاطرش خودتو به خطر بندازي.

... براش مثل يه قلعه محكم باشي.

... بهش هديه اي بدي كه انتظارش رو نداره.

... كمكش كني خودشو براي امتحانش آماده كنه.

... بعد ازمهموني بذاري اون بره بخوابه و خودت همه جا رو تميز كني.

... براش ايميل عاشقانه بفرستي.

... سعي كني دركش كني.

... دلت بخواد ماه وستاره ها رو بدي به اون.

... با تمام وجود بهش توجه كني.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:56  توسط سعید و گندم  | 

عشق منی

گندم جونم واقعا دوست دارم و عاشقتم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 9:52  توسط سعید و گندم  | 

انواع عشق

                                                     اینم یه جور دوست داشتنه

    

                           

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 12:49  توسط سعید و گندم  | 

                        

               سعید خیلی دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:27  توسط سعید و گندم  | 

هميشه گفته ام جاده منتظر است...

چشم من و شتاب او .... دل من و انتهاي او ...

خستگی پاهای من و سماجت ناتمام او ...

من دلم شادی يك اسباب بازی می خواهد ...

من دلم زلالی آب می خواهد

نه شيشه سراب !!!

تو ای همسفر بيابانهای طولاني ...

تو ای هم سلولی اين شب زندانی ...

و تو ای مسافر عشق بارانی ...

من شبگردی را از گردباد بيابان آموخته ام ...

دستهای تنهايت را به من بده

تا دريچه های نور را نشانت دهم ...

نگران شبهای تيره نباش ...

بي تاب شبهای بيقراری باش

كه ترا نشان خواهم داد

ياس و نرگس و سوسن چه خاصيتی دارند

اگر همراه من باشی....نشانت خواهم داد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 15:38  توسط سعید و گندم  | 

شروع دوباره

                                              *********************

 

یک لحظه

 

به من فرصت بده ! فقط یک ساعت!نه فقط یک لحظه!   بگذاربرای آخرین بارخوب نگاهش کنم.  زمین راازچرخش بازدار!دریارامتوقف کن!

 

به پرندگان بگو بال نزنند.به آدمیزادگان بگو پلک برهم نگذارند! به پروانه هابگو شمع رافراموش کنند!به بلبلا ن بگو دیگرنخوانند!

 

ای مرگ!  فقط یک لحظه،فقط به اندازه باز شدن پنجره های عشق،فقط به قدرروییدن نام او برلبم فقط...چرااینقدرزودآمده ای؟

 

فکرمی کردم چندبهارنه صدبهاردیگرباشم وبرای گل های میخک وشب بوشعربخوانم،فکر می کردم می توانم صدهانامه دیگر برای چشم های او بنویسم.

 

فکرمی کردم می توانم سالیان سال ازآفتاب بالا بروم وازنردبان شب  پایین  بیایم.

 

چرا آمده ای ؟آن هم اینگونه بی خبروناگهانی؟بگذاریک باردیگراوراصداکنم. یک باردیگربه او سلام بگویم.یک باردیگربه اوبگویم :دوستت دارم.

یک باردیگربه اولبخندبزنم.

 

ای مرگ!به من فرصت بده دسته گلی تقدیم او کنم وقلبم رانشانش بدهم.بگذاردمی درکناراونغمه سردهم!من هنوزهمه مهربانی های اورا کشف نکرده ام!

 

هنوزازکوچه های دلشوره نگذشته ام.  هنوزازصدای اومست نشده ام!بگذارپیراهنی ازابر بپوشم  .بگذاردرجزیره ای متروک نامش رابه صخره ای گمنام بگویم!

 

بگذارباآبهای سرگردان درکنارخانه اش  جان  بدهم .آرام! بگذار یک بار دیگر شعرهایم رادرآینه نگاه کنم!

 

بگذاریک باردیگرعطراو به درونم سفرکند!   بگذاریک با دیگردربرابرش بایستم ودرستایش خورشیدی که دردلش  نشسته است شعربخوانم!

 

به من فرصت بده فقط تاتکان خوردن پرده های اتاق وتاروشن شدن فانوسی که روی ایوان اندوه است.

*********************

عاشقانه می پرستمت

می بوسمت

و برایت بال و پر می زنم

من تو را با همین چشمها می بینم

و تو را از همین جا لمس میکنم

من عاشقت هستم

دوستت دارم

***********************

تا چند می شود

از آسمان برید افق را ؟

از ساقه برگ را ؟

از قلب عشق را ؟

از من تو را ، تو را ؟

                                                                             گندم

***********************

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:57  توسط سعید و گندم  | 

تموم شد

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:17  توسط سعید و گندم  |